خاطرات
سلام دوستان عزيزم در اين ايامي كه مهدكودك 2 هفته تعطيلات تابستاني داشت، و ما هم هيچ تعطيلي نداشتيم دختر ما خيلي اذيت شد. روز 5 مرداد بردمش مهدكودك كشاورزي كه اصلا اونجا رو قبول نكرد و خيلي گريه كرد. من هم طاقتش رو نداشتم و آوردم پيش خودم توي محل كار. كه اون هم تا ساعت 2.30 خيلي اذيت شدي. فرداش هم آوردم پيش خودم و هرچي باهات صحبت كردم كه ببرمت مهدكودك كشاورزي گفتي نه من اونجا نميام. خلاصه با بابا مشورت كرديم كه چند روز بابا مرخصي بگيره و بعد هم يك روز درميان مرخصي گرفتيم و بالاخره اين پروژه تمام شد و فردا به اميد خدا ميارمت مهدكودك خودت. برات كابوس شده بود شبا كه مي خواستي بخوابي ميگفتي مامان من اون مهدكودك نميرم، منو ببر پيش خاله سهيلا، خا...


